نجم الدين ابو الرجاء قمى
66
تاريخ الوزراء ( فارسى )
زبان چرب داشت . اما عز الملك ، مزكومى بود كه از بوى مشك گريزد . زاهد چون گندم شد كه بر تاوه بريان كنند . در مطالبت آن چون كوه پاى بيفشرد . در اين ( 59 پ ) غم چون قلم پىبريده و سر شكافته آمد . چون آتش خويشتن را مىخورد . گرگ را از طلب مردار بازنشايد داشتن . عاقبت بر اين تدبير كه ياد كرده مىآيد ، رقم زد . روزى عز الملك با سلطان خلوت كرده بود ، قصهء مختصر نوشت ، مقصود بر آنچه سلطان در معنى او با خواجه دمىزند . آن قصه به گردن گربهاى كه سلطان آن را دوست داشتى ، بازبست ، چون گربه را ديد قصد در ناى كرده ، آن را تأمل فرمود . قصهء زاهد پاچهفروش بود ، بخنديد ، و خواجه را فرمود كه مرسوم او تمام برساند . چون عز الملك بيرون آمد ، زاهد سلام كرد ، عز الملك گره بر پيشانى افگند ، و روى او چون جعد پرشكن شد . حكايت مكديان گفت بسيار شنودهام در هيچ سمر نبود كه گربه را وكيل درى فرمايند . پس از ضجرت ، روى با نجيب الدين عبد الجيل كرد ، گفت : پيشانى اين زاهد سختتر از سندان است ؛ بفرماى تا آنچه پارسال به وى دادند ، مجرى دارند . نجيب الدين ترويج مقدر ( 60 ر ) او نه از سر دلخوشى بود . زاهد ميان عز الملك و نجيب الدين عبد الجليل ، چون شطرنج قايم آمد ، كه از هر دو جانب مكروه بود . شرف الدين نوشروان اگرچه چيزى به مردم كمتر مىداد به ظلم چيزى نمىستد . تظلم از او چون نالهء دراى بود ، كه بىموجبى باشد ، اگرچه عقد دست او عقد ثلثة آلاف و سبعمائة ، و يا خود ثلث و سبعين آمد . به تواضع مشهور بود . ابرى بود كه اگرچه نمىباريد ، سايهء او خوش مىآمد . صفى الدين اوحد را به امساك ، تكبر هم بود . از هرآنچه از تواضع شرف الدين انوشروان گفتهاند ، كه به بخل منسوب است ، اين دو بيت بهتر است : شعر :